سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو میتوانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
"قیصر امینپور"
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمیکند.
(فروغ)
دیگه داره واسه خودش عمری میشه. آره! حالا دیگه عمریه که این جنازه رو به دوش میکشم، یه عمره که دربهدر این صحرای بیکرانام، آواره این برهوت بیدروپیکرم...یا شایدنه، شاید این منم که اینطوری میبینم شاید نه برهوتی هست نه چیزی بیدروپیکره.اما اونقدر این جنازه رو اینور و اونور کشوندم، اونقدر امیدم ناامید شده که... یا شاید نه... شاید این جنازه است که منو این طرف و اون طرف کشونده و حالا... حالا من خسته، من آواره، من سراسر تشنگی، من سراسر شوق فقط میخوام یک دم، یک لحظه... چی میخوام؟، چی میخواستم؟، وای! انگار فراموش کردم، نمیدونم چی میخوام، این همه دربهدری واسه چی بود؟ یه عمر متحیر و وامانده، از این سو به اون سو، از اون سو به این سو... واسه چی بود؟ این جنازه لعنتی هم امانم رو بریده، انگار نفسم دیگه نمیخواد بالا بیاد. نفسم؟... من گفتم نفسم؟... نه... مگه نفسی هم بود... مگه نفسی هم هست؟... من فقط یه عمره که این جنازه رو... یا نه... شاید این جنازه است که داره عمری منو... یا... یا نه... جنازه؟... من گفتم جنازه؟... نه من نگفتم،من که خودم مردهام... من خیلی وقته که مردهام... ولی قبری ندارم... دربهدرم،آوارهام... پس این کیه رو دوشمه... کی رو دارم میکشونم... یا نه... شاید اونه که داره منو... یا نه... شاید... اه... اصلا... اصلا همش تقصیراین چشمهاست فقط یه ثانیه بازشون کردم ببین چه بلبشویی به راه انداختهاند، بهتره ببندمشون مثل همه این سالها که بسته بودند... مثل همیشه... مثل همه....
بعد این همه مدت دوست نداشتم اینطوری شروع کنم ولی تا اطلاع ثانوی تو لکم. اینا رو هم نوشتم فقط محض نوشتن، محض برگشتن.
تا بعد...