تبليغاتX
ونگ وا
من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

       یک مثقال

                 مثل من بمیری؟

                                                   "قیصر امین‌پور"

 

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 7:43 توسط مهدی رنجدوست |

آن قدر مرده‌ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی‌کند.

(فروغ)

دیگه داره واسه خودش عمری میشه. آره! حالا دیگه عمریه که این جنازه رو به دوش می‌کشم، یه عمره که دربه‌در این صحرای بی‌کران‌ام، آواره این برهوت بی‌دروپیکرم...یا شایدنه، شاید این منم که اینطوری می‌بینم شاید نه برهوتی هست نه چیزی بی‌دروپیکره.اما اونقدر این جنازه رو این‌ور و اون‌ور کشوندم، اونقدر امیدم ناامید شده که... یا شاید نه... شاید این جنازه است که منو این طرف و اون طرف کشونده و حالا... حالا من خسته، من آواره، من سراسر تشنگی، من سراسر شوق فقط می‌خوام یک دم، یک لحظه... چی می‌خوام؟، چی می‌خواستم؟، وای! انگار فراموش کردم، نمی‌دونم چی می‌خوام، این همه دربه‌دری واسه چی بود؟ یه عمر متحیر و وامانده، از این سو به اون سو، از اون سو به این سو... واسه چی بود؟ این جنازه لعنتی هم امانم رو بریده، انگار نفسم دیگه نمی‌خواد بالا بیاد. نفسم؟... من گفتم نفسم؟... نه... مگه نفسی هم بود... مگه نفسی هم هست؟... من فقط یه عمره که این جنازه رو... یا نه... شاید این جنازه است که داره عمری منو... یا... یا نه... جنازه؟... من گفتم جنازه؟... نه من نگفتم،من که خودم مرده‌ام... من خیلی وقته که مرده‌ام... ولی قبری ندارم... دربه‌درم،آواره‌ام... پس این کیه رو دوشمه... کی رو دارم می‌کشونم... یا نه... شاید اونه که داره منو... یا نه... شاید... اه... اصلا... اصلا همش تقصیراین چشمهاست فقط یه ثانیه بازشون کردم ببین چه بلبشویی به راه انداخته‌اند، بهتره ببندمشون مثل همه این سالها که بسته بودند... مثل همیشه... مثل همه....

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 10:39 توسط مهدی رنجدوست |

دوست داشتم یه مطلب درست درمون مینوشتم ولی چنان رکب مشتی خوردم امشب که ... راستش منی که همیشه گفتم اتفاق بد وجود نداره... نه هنوز هم سر حرفم هستم... فقط الان یه کمی ـ البته یه کمی که چه عرض کنم ـ به هر حال بد شوکی بهم وارد شده... ببین چه حالی داد اول سالی بهم، تا حالا نشده بود تو عید همچین سورپرایزی واسم بیاد... اینم از شروع امسال، ببینیم باقیش چی میشه.

بعد این همه مدت دوست نداشتم اینطوری شروع کنم ولی تا اطلاع ثانوی تو لکم. اینا رو هم نوشتم فقط محض نوشتن، محض برگشتن.

تا بعد...

+ نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 5:41 توسط مهدی رنجدوست |

اندوه، اوج می‌گیرد
اندوه، افول می‌کند
و زندگی
در سایه افت و خیزی چنین
معنی می‌شود

داره دیر می‌شه انگار. عمر مثل چی بگم میادو میره. می‌دونم که این حرفا تکراریه... باشه نمی‌گم، یعنی راستش دوست دارم نگم ولی نمی‌شه. انگار آروم آروم دارم می‌میرم. ذره ذره دارم تمام می‌شم.از مردن نمی‌ترسم ولی از این شکلیش اصلا خوشم نمیاد از زندگی‌ای که شکل مردنه خوشم نیماد. ولی باشه بی‌خی. نمی‌گم. لال. آ. خوبه حالا.

بی‌اندوه
نه تولدی، نه سقفی
هیچ اتفاقی نیست
و ما مجبوریم لحاظش کنیم.

پ ن: شعر از نرودا ترجمه بینش‌پژوه.


+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 15:12 توسط مهدی رنجدوست |